به زندگی ناقص من برگرد.....
با یک داستان جدذید در وبلاگ داستانهام به روزم عمرم در من ریشه های ضعیفی داشت کوچه ها را خانه خانه نکن دربدر می شوند زنی که با دوچرخه به رنگ پریده ترین قسمت آسمان پا می زد دربی توجهی نجیبی که در من وا داده بود روی خالکوبی اسبها شهرهای بنا کرده را می تاخت شانه های افتاده ام را برداشتی به موهایت زدی تن تمام رختها را که بند انداختی به یک فاصله از مبلهایی که جای نشستنت را بین خود نگه داشته بودند شیب پله ها به سمت تو بازوهایم را نرم تر لمس می کرد چشمهایت سبز شد به اندازه لطیفه هایی که از تنت می امد و موهایت پشت لبهایم روئیدن گرفت اسبهای سیاه به سمتهای مجاور گریختند در گذشته ای که تا بینهایت شاخه شاخه می شد با دیوارهای پشت بام پر از ته سیگارهای من عضلات ریزش کرده اطراف شهر شهر گور به گور شده اطراف اسکلتم بالیدن گرفت خا لکوبی تن اسبها را به چمنزار می رساند وقتی پاهای روی هم افتاده ام را جا انداختی به موازت جفت قلمهای شکسته ام برای اصلاح این دوپارگی مشکوک جای پاشنه از پای در امدم موهایت دم اسبی کلافه می شد گوشه ای از رنگ اسمان از چشمایت پریده بود تا جای نشستنت را روی ملحفه ها خاک بکشم رکابیها که تنم را پا می زد موهایت صورتم را میانبر زده بود داغ سیگار و گردی از تن کم اهنم به هوا بلندبود
نوشته شده در 10 Apr 2008ساعت
16:2 توسط مجتبی دهقان| |

