به زندگی ناقص من برگرد.....
می تونین این کار منو توی مانیها هم بخونین و توی وبلاگ دیگرم اینگمار برگمان(تخم مار و سونات پائیزی) رو . Ⅰ کم کم به نفس کشیدن عادت می کنم با کرمهای معطری که به بغلهایم زنده اند تابوت روانی من روی شانه هایشان تجدید می شد پیر دخترها با دستکشهایشان گرم گرفتند و روح پف کرده ام اطراف فنجانهای عصرانه از هم می پاشید با خوشبختیهای توی سرم همه تیمارستانها کم می آمد Ⅱ همه اندامهای رو به موت مختص به من بود صدایی که به عبث می کوشید ترمیمم کند صفحه قبرم را با غنچه ها جلد می گرفت بر مفصلهای شکسته ام زانو زده ام و گوشت دور ناخنهایم را می جویدم Ⅲ به هر صورت، در میان تب ،یک ارایش ساده سرگرم کننده است وقتی با چلچراغهای نفتی به گورش پناهنده می شدم ناقوس تن سپاری من به صدا در می امد و زیر چمنهای گلدوزی شده دراز کشیدیم Ⅳ چرایش را نمی دانم،تن شیری رنگم را به دوش می برد دستهایم را دور پتکها گره زده بود و ارزان تر از چوب کبریتها می فروخت V شستیهای پیانو هم خوانهای کوچک من بودند همین طور او که انگشتان له شده ام را می بوسید VІ از درختها خوشم نمی امد،زیاد عمر می کنند. VⅡ VⅢ تا دستهایت در مقابل افتاب ابرهای صورتی رنگ می شدند این لباس استخوانی به تنم زار می زد از این پنجره های بلند که زیر لبخندهایش عزادار بودم. مرده ها به زمین می ایند و پرنده ها به درخت و بافت چین خورده لبهاش را از پوششم بر می چید بهار مرگ خفیف من است در تقویم میلادی زمین باغچه های گل سرخش را به دنیا می اورد و به جای توت فرنگیها به بوته هایشان روبان سیاه بستم.
نوشته شده در 24 Nov 2007ساعت
10:46 توسط مجتبی دهقان| |
