تبليغاتX
deadpoet
deadpoet

به زندگی ناقص من برگرد.....

وبلاگ داستانهای من با داستان وقتی همه فاحشه اند به روز شد بابا سر بزنین

 

چه مادرانه مرد شده بودم

 براي دختران تنها وحامله شهر

 وچه معصوميت كودكانه اي مرا شوهر داده بود به آنها

 كه قسمتي از وجود خودم را چسبيده به ديوارهاي رحمشان به دنيا نيامده

 از پا در آورم

 بي راه نمي گويم كه

 مادرم دود مي كرد چشمهاي قرمز سيگارش را

 مي فرستاد به هوا

 آرزوي بادكنك سينه هايي كه پر مي شد از شير

 من به نارسي رسي رسيدم

 ومانند مرگ در شكم كردن جادها پيچيدم به دور خودم

 به پسري كه در مسير عبور از دهليزهاي تاريك تنم

 وا داده بود

 به همين لخته هاي خون تن به بلوغ  رسيده ات قسم

 ريزش مي كنم از بدنت

 تو هم كه سر در نمي اوري

 از درجا زدن مرگ در جنين جن زده ام

 از به دنياامدن زندگيم در اين قبر روباز

 بين راهي

 سرم درد مي كند

 مي خواهم مثل جنينم زانوهايم را بغل بگيرم و

 سقط شوم

 روی صندلي دو نفره اتوبوس

 مي خواهم  برگردم به همانجايي كه كه شيرهاي نخورده مادرم را مك بزنند از سينه هاي شكل نگرفته ام

به موجودبي جنسيتي كه صداي مادرانه اي را در بين تركيدن كيسه متعلقاتش با گوشهاي بي پرده مي شنيد

 به سيگارهايي كه مادرم مي گيراند تا نگاهش پر بشود از قرمزي بلوغ چراغهاي دود گرفته اتوبوس

 به بلوغي كه زندگيش را در بين ديوارهاي طبله كرده خانه داده بود به باد هوا

 به مردي كه در من عميقا به اعتقاد زنده بودن هميشگي مرگ دست پيدا كرد

 به پسري كه روي صدايم از پا افتاد

 ومن از گردنه رحم سقوط كردم

 

 بايد مواظب خودم باشم

 بچه هايم در راهند.

خرداد ۸۴

نوشته شده در 7 Oct 2007ساعت 13:11 توسط مجتبی دهقان| |