تبليغاتX
deadpoet
deadpoet

به زندگی ناقص من برگرد.....

                                                                                                            

 

دوست دارم با کارهای نازنین نظام شهیدی ابدیت کنم. تمی دونم چرا این ادم افتاده روی ذهن من:

دوستمان که

 

دوستمان که نمي دارند

دريچه هاي ويرانيم

شايد ترکي گنگ بر دريچه ي متروکيم

يا باز همان چراغ خاموشيم

در آينه اي کهنه مي تابيم

به خيابان بي انتها و خاکستري عصر

مي نگريم

بي تجسّد آشناي هوايي

تا هوايي مان کند

دوستمانم که نمي دارند،

آيينه هاي ويرانيم

...

 

بازي

 

دمي ديگر

از رويا

باز مي مانيم

چنانکه باز مي ماند

از بازي

کودک تنهايي

که بادکنک ارغوانيش

يکدفعه مي ترکد

و آوار هوايي پاره پاره

در گلو ناگاه

دمي ديگر

رويا در خانه ي شني

ته مي نشيند

قلعه هايي بي سوار

باروهايي بي عبور خاتونان

دمي ديگر امّا

عشق را به من بدهيد

تا به ديواره هاي جهان

خطّي

در امتداد خود بکشم

آنجا که باز ماند

من باز مانده ام

...

مراسم

 

ختم انجام شده بود

و مي شد رنگ هاي سياه را برچيد

پس شب را از پشت شيشه ها برداشت

تازد تا در گنجه ي رخت هاي کهنه بگذارد

آن سو، اما مرگ

سياهي گربه اي را داشت

که ميان پنجره ي روشن نشسته بود

و زردي روز را بر پنجه مي ليسيد

....

قرن مفرغ

 

تا دست هاي مرا رها كرديد

در كوچه گم شدم

 

و تا باز بگردم

از من

جز چند ذره نامرئي

و چند تراشيدگي حرف

هيچ در هواي كوچه نمي چرخد

 

 

دوستمان كه ?

 

دوستمان كه نمي دارند

دريچه هاي ويرانيم

شايد تركي گنگ بر دريچه ي متروكيم

يا باز همان چراغ خاموشيم

در آينه اي كهنه مي تابيم

به خيابان بي انتها و خاكستري عصر

مي نگريم

بي تجسد آشناي هوايي

تا هوايي مان كند

 

دوستمان كه نمي دارند

آيينه هاي ويرانيم

...

صبح

 

با لبخند ابري اش

صبح مي آيد

بر شيشه مي ايستد

مثل كودك گيجي

سرك مي كشد

اينك من اتاقي مه گرفته ام

كه اشيا ساده ام يك دم

توري سپيد مي پوشند

و ياد مي گيرند

ترك هاي خود را

به مرهمي بپوشانند

سر از دامان ابري شهر

برگرفته است

زني كه آن سو ميان ملافه ها

پلك باران گرفته اش را

باز مي كند

با لبخند ابريش

يكدم

صبح گيج را مي نگرد

جهان آشناست

و همچنان آفتابي نيست

نوشته شده در 19 Sep 2007ساعت 14:5 توسط مجتبی دهقان| |
 

نفس کشیدن که هیچ گونه هایت را هم  راحت می گذارم

 وقتی سینه بند  همسایه دارد توی کوچه زندگی میکند

بایست  زانوهایم در استقبال تنگی نفسهایم خم می شدند

برای استفاده از تمام  فضا دنیا دور سرم چرخید.

یک زندگی شبیه کوچه های هر روز.

باید یک جور می نوشتی که حس کنی داری عمودی خاکت می کنند

گریه هام به بچگیهایت کمک می کنند لباس نپوشند

لبهایت که  حرف زیادی را زنده به گور کرده . 

لباسهای زیر من کجا دویده بودند

اینگونه بی ابرو؟

 

نوشته شده در 1 Sep 2007ساعت 19:33 توسط مجتبی دهقان| |