به زندگی ناقص من برگرد.....
و باز هم من در مانیها بر آرزو هایم دامن سیاه می کشد کنار رودخانه که از راه های رسیدن دست می شست
درختی که در لحظات تکان دهنده ی من خشکید
ادامه ی راه را با خودش برده بود
که بی خانمان میان اتاقم چادر بزنم
واو با لبهایش به دستانم تک
چقدر پیر شدنم به تو می آمد
تا این طبیعت گرم در عفونت من بومی نشود
صورتم از خراشیدن با شاخه های خشک شکفت
وقتی فاصله در بین ساق هایمان آتش گرفت
کولی وار خط های کف دستت را غلط گیری می کنم
در طرف دیگر قبرستانی که قطع جنگلها را فراموش می کرد
می توانم پیش بینی ضعیفی باشم برای جیب های پر از سنگریزه ام
در بینابین اینکه لبهایم را اره کنی
آنقدر ضعیف شده ام که دستان سنگینت منگم کرده باشد
تا بوی چوب خاطره ی یک خودکشی دسته جمعی را زنده کند
نوشته شده در 23 Jul 2007ساعت
11:57 توسط مجتبی دهقان| |

