تبليغاتX
deadpoet
deadpoet

به زندگی ناقص من برگرد.....

در ضمن وبلاگ نقد من هم با مطلبی با عنوان هوشنگ ایرانی به روز شده است

 

 

وی چشمهایش اویزان شده ام. یاخته های تنم روی موزائیکهای اتاقی که ته انرا با خون فرش کرده اند کشیده می شود. باید به حال خودم فکری بکنم. مثل بت جلو روم ایستاده بود اسم نویسی می کرد. اخر همیشه همینطوری بود بیخودی صورتش را برایم می کشید توی هم و استغفار می کرد. به چیز واحدی دلبسته بود که مثل تکه های تنی که اعضایش را اهدا کرده باشند هر عضوش جایی می رفت یکیش می امد  می شد قلب من یکیش می شد دستهای دیگر بی رمق تو و خونش هم می امد ته این اتاق را رنگ  می زد. نه کار از فکر کردن هم گذشته .. باید ببرم یکجایی  خاکش بکنم... نه نمی شود باید ببرم اول این خونها را از تنش بشویم و کفن بگیرم و بعد.. نه اصلا باید بسوزانمش ... التماس می کند داد می زند:اخر چطور راضی می شوی تنی که به خاطرت از هم کنده شده را از بین ببری . تو خوب تعریف نمی کنی وبه حالت قهر نگاهش را از من برمی گرداند. هیچوقت طاقت این کارش را نداشتم می گویم خب خودت تعریف کن.

{ادامه مطلب}

نوشته شده در 16 Apr 2007ساعت 15:9 توسط مجتبی دهقان| |

راستی با نقدی روی اخرین شعر دوست عزیزم معصومه یوسفی در وبلاگ نقدهام بروزم حتما بهاون هم سری بزنین. برای خودنش اینجا رو کلیلک کنید

 

 

 

 

به زندگی ناقص من برگرد

به حاشیه امن حنابندان

لاشه ها را باید بیرون می ریختم تا به قصه هایشان برگردند

وقتی به اسم من با خاکروبه های خیابان دراز می کشید

نقطه های سیاهی پائین ناخنهایم رشد می کرد

وزن ومردهای زیادی از کنار همین بریدگی بهم پیچیدند

پیاده رو از دستهای در حنا گذاشته ات به من پا می داد

در کنار تنهایی جدیدم که از تابوت درش اوردند

به سپری شدن قصه ها با بدنه ماشینها مشکوکم

حالا که سرما زیر پوستم یکه می خورد

با نوار های سپیدی که بهداشت خیابان را لکه دار می کرد

من که راهی به جز توقف کنار سردخانه ها نداشتم

ماشینها عادات ماهیانه معصومه هایم را به سرعت ترک میکردند

قسمتی از من هر بار در عروسیها به حجله می رفت

تا سنگ جدولها اخر خیابان را در خود حل کرد

دستهایت روی دهانم شکل می گرفت

پاهایم از شدت دردهایم اضافی بود.

 

 

 

نوشته شده در 28 Mar 2007ساعت 14:5 توسط مجتبی دهقان| |