به زندگی ناقص من برگرد.....
اول اینکه وبلاگ بچه های انجمن ادبی الف یزدهم ایجاد شده دیدنش رو به شما توصیه میکنم در ضمن دو تن از بچه های با استعداد یزد یه وبلاگ مشترک ایجاد کردن که دیدنش رو به شما به شدت هر چه تمام تر توصیه می کنم شما برای دیدنش می تونین اینجا روکلیک کنید فرهاد قندش می افتد و هيچوقت بلند نمی شوم از انگار خشکت زده باشد همراه سايه های اتفاق نيفتاده پشت چشمها باشد به روی چشم به اضافه تمام منهايی که ازتو عاری شدند وقتی از پس خيابان هم وزن بيابان اين شعر بر نمی آيم انسولين می شود دال بر زندگی من بی ستون تنم شروع می کند به لرزيدن پيکر فرهاد می افتد به جانم وحتی ان عباس معروفی را هم که می شناسی؟... نمی تواند نجاتم بدهد چشمم کور دندم نرم از اتفاقاتی که در من سايه دوانيد از تو به برشهای تصويرم نگيرد استخوان دست وپاهات به برشهای تصويرم دخيل بسته شده يک مشت استخوان وزن کم کرده زیربار اين زندگی شيرين «فرهاد انسولينت را به موقع نمی زنی ومثل نعش می افتی و هيچوقت بلند نمی شوم از» کنار مدلولی که دارد با من دالی.. دالی ..بازی می کند.
دو دو چشمهايت شروع می کند به راه رفتن بعد از تشنگی سقوط از مرکبهای يورتمه رفته از برشهای گاه وبی گاه تصويری سايه های کمين کرده بالای نخلها تو را با صورت می اندازد تا نگاه ندارند دستهای نداشته تو را اصلا چشم ندارند ببينند اب روی اب می ريختی ومی لرزيدی با بی ستونهای که نکند فرجی بشود تو استخوانهای سالمت را ببنی بدون انکه عزادار سياه شدن باشند و من يزد را ميان دجله وفرات با رگه های حياتی قطع شده ای که به چشمهای سايه زده ات می ريزد نقش دستهای تو روی سقف اين خيمه فرهاد.... فرهاد مثل نعش می افتی و می ميرم می دانم دلت هوای حلوای خرما کرده است.
کنار واژه بی رمق يزد
عاقبت نابينای واستخوانهای سياه شده خيمه می زند روی سرم
تا بيايم چشم بگذارم و از مدلول نزديک به تو دوری کنم
نوشته شده در 31 Jan 2007ساعت
13:20 توسط مجتبی دهقان| |

