به زندگی ناقص من برگرد.....
بعد از مدتها این هم یه شعر جدید تعداد خطهای زیر چشمم داشت سر به خیابان می گذاشت اگر از خدا نمی ترسیدم زندگی یکبار مصرفم در عدالت بارش از اسمان فراموش می شد صدقه هایی که می دادم از هزار بلایی که سر ادم می اورد فقط هفتادتایش را رفع می کرد. وقتی ان زن و مزد با وجود من لبهای هم را بوسیدند مرده ها را بجای خدا می پرستیدم مخصوصا مادر بزرگ که کوریش را برایم به ارث گذاشت تا مراسم پرسه ام درست یک سطر بعد به پایان برسد کاش این کلمات سر جایشان می تمرگیدند ..نه! یا تاریخ انقضایشان/ رو به پایان نمی توانستم بی تو باشم پس نامت را شوهر دادم به شبی که گیسهای سیاهش سپیدش را روی انگشتانم می تاراند حسودی کردم خدایا مرا ببخش به جز مرگ و پولهای چسب زخم خورده از تو چیزی نمی فهمیدم از صورت دختری که صورتش را شبیه فرشته هایت ارایش می کرد ومن می خواستم ببوسمش اما مهم نبود پوست صورتم از بس مچاله شد تا چشمهای دو دو زنم را را بگیرد چروکید بدون اینکه شکل خودت برگشته باشی به یکی از دستهای بیوه ام چند شماره عینکم از خودم بزرگتر شد تا تنت را در گور بلرزانم خدا قهرش بگیرد از اینکه چرا رحمتش را برای قدم زدن با ما توی خیابان نفرستاد هر چه بود زناشویی ر اخر لبی بود که به جای باران از بوسه های تو تر اما خب یک شاعر هیچوقت نباید از کسی بنویسد که هر بار انگشتان بند امده اش را روی خیابان پهن می کرد
نوشته شده در 16 May 2006ساعت
13:11 توسط مجتبی دهقان| |

