وبلاگ داستانهای من به داستانی با عنوان جای عروس اشتباهت نگرفته بودند
و وبلاگ مقالات من با مقاله ای با عنوان «چندصدایی باختین کارناوال( خنده ای که قانون را به تمسخر می گیرد)» بروز شد.
این شعر بعد از مدتها بیرون اومد از تنور.یکی از دوستان می گفت ما باید عنصر بومیت را جدی بگیریم و من اینطور جدی گرفتم
"مترجم"
در ضمن وبلاگ داستان هم با داستانی به نام«نمی خواهم سکته ناقص بکنم» به روز شد.
جدیدا وبلاگ دوست عزیزم مسعود میر جعفری هم با داستانی با نام پنهان کننده پرنده به روز شد. از دستش ندین و سربزنین حتما.
به ازدواج کهنه ات بوسه فرستادم
سایه درختهای زمستان از ریشه های من گرم ترند
عزادارانی با بدنهایی که کمانه می کند بین دست زدنهایمان.......
کودکیم را فروخته بودم به تنت
ولبم بوی نرگس های غنچه می داد
برقص تا زیبا تر چزیده باشم
صداقت وحشتناکی که در هدیه های عروسی
صورتم را برای بچه هایت خیس می کند
از تماس با بعضی از ادمهای دستهایم زخمند
از این رنگهای خیره کننده که اندازه مرگ مبهوت کننده است
وفرخندگی مرا تحمل نمی کند
مثل موهای سفید شده عروسکم
مثل یک عقب مانده با من تا می کنی
تا دنیا بوی ملحفه های سفید بگیرد
بوی پیرزن خانه سالمندان که شب خودش را خیس کرد
در ان بهم تافتگی سرد
با یک مرده ازدواج کرد
به ماهیهای سینه زن کوچه می دهم
خیلی پیر شدم بودم قبلا نه؟
با یک داستان جدذید در وبلاگ داستانهام به روزم
عمرم در من ریشه های ضعیفی داشت کوچه ها را خانه خانه نکن دربدر می شوند
زنی که با دوچرخه به رنگ پریده ترین قسمت آسمان پا می زد دربی توجهی نجیبی که در من وا داده بود
روی خالکوبی اسبها شهرهای بنا کرده را می تاخت شانه های افتاده ام را برداشتی به موهایت زدی
تن تمام رختها را که بند انداختی به یک فاصله از مبلهایی که جای نشستنت را بین خود نگه داشته بودند
شیب پله ها به سمت تو بازوهایم را نرم تر لمس می کرد چشمهایت سبز شد
به اندازه لطیفه هایی که از تنت می امد و موهایت پشت لبهایم روئیدن گرفت
اسبهای سیاه به سمتهای مجاور گریختند در گذشته ای که تا بینهایت شاخه شاخه می شد
با دیوارهای پشت بام پر از ته سیگارهای من عضلات ریزش کرده اطراف شهر
شهر گور به گور شده اطراف اسکلتم بالیدن گرفت خا لکوبی تن اسبها را به چمنزار می رساند
وقتی پاهای روی هم افتاده ام را جا انداختی به موازت جفت قلمهای شکسته ام
برای اصلاح این دوپارگی مشکوک جای پاشنه از پای در امدم
موهایت دم اسبی کلافه می شد گوشه ای از رنگ اسمان از چشمایت پریده بود
تا جای نشستنت را روی ملحفه ها خاک بکشم رکابیها که تنم را پا می زد
موهایت صورتم را میانبر زده بود داغ سیگار و گردی از تن کم اهنم به هوا بلندبود
۲- وبلاگ نقد من با نقد جنس گیلاس نوشته جانت وینترسن به روز شد و همین طور وبلاگ داستان من با یک داستان
۳- وچند کار از دوست عزیزم سعیده مرتضوی:
۱)
اتصال نقطه ها
تجمع هیچ
و تندیس کامل حضور
نهایت از ابتدا پیدا بود
۲)
چرخش
ویرانه من در سکوت مقدس
در نقطه ای بی پایان
انجا که تولد توست
سنگ قبرم یادواره دوباره زیستن است.
۳)
پایان رقص یک برگ
صبوری ریشه در ترحم نگاه یک مورچه
هیاهوی دوباره گوشها را می شنود
در ضمن وبلاگ دوستم سید مسعود میر جعفری با یک داستان دیگه به اسم فوت به رزو شد توصیه میکنم حتما بخونین.
و
وبلاگ داستانهای من هم با داستانی با نام صابر و پوره سیب زمینی به روز است و منتظر حضور شما.
دختر
بی گناهی من بود که رفت
و پری دریاها شد
(قسمتی از شعر کوروش کرم پور)
خندیدی
گفتم باهام دوست می شی
گفتی کاهو تو بخور.
(سعیده امامی نیا)
می تونین این کار منو توی مانیها هم بخونین
و توی وبلاگ دیگرم اینگمار برگمان(تخم مار و سونات پائیزی) رو .
Ⅰ
کم کم به نفس کشیدن عادت می کنم
با کرمهای معطری که به بغلهایم زنده اند
تابوت روانی من روی شانه هایشان تجدید می شد
پیر دخترها با دستکشهایشان گرم گرفتند
و روح پف کرده ام اطراف فنجانهای عصرانه از هم می پاشید
با خوشبختیهای توی سرم همه تیمارستانها کم می آمد
Ⅱ
همه اندامهای رو به موت مختص به من بود
صدایی که به عبث می کوشید ترمیمم کند
صفحه قبرم را با غنچه ها جلد می گرفت
بر مفصلهای شکسته ام زانو زده ام
و گوشت دور ناخنهایم را می جویدم
Ⅲ
به هر صورت، در میان تب ،یک ارایش ساده سرگرم کننده است
وقتی با چلچراغهای نفتی به گورش پناهنده می شدم
ناقوس تن سپاری من به صدا در می امد
و زیر چمنهای گلدوزی شده دراز کشیدیم
Ⅳ
چرایش را نمی دانم،تن شیری رنگم را به دوش می برد
دستهایم را دور پتکها گره زده بود
و ارزان تر از چوب کبریتها می فروخت
V
شستیهای پیانو هم خوانهای کوچک من بودند
همین طور او که انگشتان له شده ام را می بوسید
VІ
از درختها خوشم نمی امد،زیاد عمر می کنند.
VⅡ
VⅢ
تا دستهایت در مقابل افتاب ابرهای صورتی رنگ می شدند
این لباس استخوانی به تنم زار می زد
از این پنجره های بلند که زیر لبخندهایش عزادار بودم.
مرده ها به زمین می ایند و پرنده ها به درخت
و بافت چین خورده لبهاش را از پوششم بر می چید
بهار مرگ خفیف من است در تقویم میلادی
زمین باغچه های گل سرخش را به دنیا می اورد
و به جای توت فرنگیها به بوته هایشان روبان سیاه بستم.
ايستگاه
براي خودم دم كرده ام چاي
ودر تلخي عطرش بخارها را كه ناپديد مي شوند مي شمرم
عكسي تقريبي از يك زن با موهاي مواج از هوا
اسبي بي يال سر برشانه مي تازد
مردي خشك شده دربوسه هايش
كسي تعويضش مي كند با لبهاي سياه ترك خورده
دنداني در سيگار ودود دود قيلان ،سيگار،پك، پك ،صداي برخورد استكان برميز
هم همه ها بالا ميروند صداي پاشنه هاي ِ عبور بلند
اواواواو وصدا گم مي شود در ريل
انطرف سكو چمداني ايستاده بي صاحب وايستگاه مي رود دور اواواواو
چند دقيقه ودوساعت بعد ان طعم تلخ در دست مي گيرد شكلش را
زيرپايش
سيمان ذوب مي شود تيرآهنهاي رونده پوزخند خند پوزخند وگاهي قطره هاي چكيده برچاي
چمدان درپس مانده هاي خودش ذوب شده است
دستي تعويضش مي كند داغ لبهايش را مي فشارد چشمهايش را كم مي كند
ايستگاه دارد دور ميشود اواواواو