از بیداری
از تو
توبه کرده بودم
از مبلی که روی ان می نشستی
از قابهای کوبلن در نقشی ذستهای تو
توبه کرده بودم
اگر بیایی و دری وا کنم
با این زمستان صاحبخانه و این بهار مستاجر
این فرش که گلهای خشک دارند
و این تمیزی ناممکن در اطرافم
به وا تکان قفس سینه ام
به بستگی هر روز به دور افتادن
و نیرویی برای کاشتن درختان بی مورد
توبه کرده بودم
اما دیگر نمی توانم
صداهایی تو سرم گریه می کنند
و من به محکومیتم راضی می شوم
که روی دستهات می گیریش
از خواب بیدار می شوی
امروز اول بهار است
باید به گلها اب داد
و حیاط را بیاد مردگان اب پاشید
زنانه تر از این باد
موهای توست
شبانه تر از هر بویی که پتوهایی ببری دارند
دریایی در سینه ام بالا می اید
به چشمهایم می رسد
و ریزه انگشتانم را با سبزی ها سرخ می کنم
هنوز نیمی از ملحفه ماه باقی می ماند
تا در سفره صبحانه مزه کنی
با چشمهای بنفشت
سلام های دیگری را تجربه می کنم
که از رنج خداحافظی در گلو ماند
از شکوه بیدار شدن های صبح
طعم گرم کردن غذاهای دیشبی را می گیرد
شاید نسیمی خوابگرد
به خوابم بیاید
و صبح را با خود ببرد
اما نمی خواهم مزه دستان کسی را
جای تو در سفره ام بگذارم
تنهایی ترسناک من
از رویاهای بی تعبیر شروع می شود
و به بیداری بی انتهایی ختم
که در ان شانه هایی سرت
تمام دنیا را به هم می گیرد
در اغوش می کشد
و آرامش دور من هنوز ادامه دارد
و نیمه دیگر را با خود بردند
ادمیان
سکوت خاصی بودند
میان هلهله معصوم روز
میان تشویش موجه پاییز
میان تنهایی نارنجی درخت
و میوه هاییکه به گونه من می ریخت
پوسیده و له
زیر شاخه های مرده کسی
انگشتانش را برایت می ریزد
که بوی میوه ها را دارد
بوی خاکی صبح
بوی لاعلاج رد شدن
بویی که نمی گذارد قدری بایستی
و به پشت سر نگاه کنی
راهی که پشت سرت برچیده بودیش
و سبدهای خالی بر استانه اتاقت
کسی باید بیاید
که انکه رفته نیست
کسی است که بازگشتی ندارد
سلام چیزی برای بروز کردن ندارم ولی توصیه می کنم این کار دوست عزیزم فرهاد زارع کوهی رو توی سایت ادبی وازنا همین طور این یکی کارش رو توی آنات.