سلام به دنیا آمد و خوشحال میشم نظرتون رو دربارش بدونم
1-1
وحشتناك
مثل تجاوزبه كودكي كه حاميش شده باشي
تكه هاي تن شده ام را دورخودم جمع كرده ام
بر شكاف رنگ پريده اي كه در چشم داشتي
هر صبح زني سر تراشيده اذان مي گفت
ولي چشمان تو اسكلتي شاد
كه فانوس هاي كاغذي را روشن نگه مي داشت
مثل رازي شرمناك كه همه جا پراكنده است
در نمايي درشت سوگوار بودي
روي نقطه هاي وصف ناپذيري كه از دردهاي من بود
خوره هاي ريز تنم را تمام كردند
بر دستهاي ناحيه دار عزيزت
بدنم جاي زيبايي براي تماس نداشت
هر روز رگهايم را در مزارع سوخته مي كاشتم
1-2
آخرين رقص را براي من بگذار
وقتي پرنده هاي چينه سوارخ به ديوار مي خورند
پهلوهاي دردناك من كنار تو نشستند
همراه قطره هايي كه در چشمهايم مي پلكند
مي افتادم و به زمين نمي رسيدم
براي هميشه براي وقتي كه وجود ندارد
در آينه هاي قددار به خودم مي رسيدم
با دستهايي چارگوش و زاويه دار
زير آسيابي كه دور سرم مي چرخيد
نوركثافتي مي شد كه آنطرفش ناپيدا
تا از پشت ديوارهاي شيشه اي مرا بوسيدي
خواستم آب را آرام كنم شكنجه شد
در دره هاي سيماني
روي انگشتاني كه مي رفتند بپرند
امپراطوري مجروح پشت به نور تيربارانم كرد
و باد آرايش ملايم موهات بود
در حالي كه همه جا ايستاده اي
بي رنگ و پخش و پار
لكه اي پاك از دستانت بر دامنم دارم
1-3
در روزهاي روشن پرنده
كوچك و جابجا زندانيت بودم
روي پلي كه از آب ساخته بودند
ماندن از تو نمي آمد
مقابل آن نقابهاي گرم و زنده
براي مخفي كردن سكوت
جسم جوانم در غم جهان جاري بود
آنقدر سپيد كه ارواح را برنجاند
گناه را حلقه وار به گردنم مي انداخت
با ريسماني تاريك و شيرين
آشيان كرده در گرماي هيچ
جنبش هاي نحيف درونم را محو مي كني
با لايه هاي جديدي از شرم
پرستوهاي سوخته با كناره هايم از هم دور مي شدند
1-4
با هرچه شروع كني در آخر كم مي آوري
نواري خوشبو از چرخ به چرخي ديگر مي دويد
قاصدكهاي سياه رانهايم را پوشيده بودند
و نرده هاي سياه حاشيه اعلام ترحيم
در اكتشاف نيستها در آغوش نابودها
سيلي منجمد مرا به همراه مي برد
از زانوهاي پوسيده ام بپرس
با چشماني باز و فاصله دار از هم
موهاي سپيدم دوباره مي روئيدند
و پوستم كنار صورتت چهره هاي مي شد
با عشق به جزئيات
زمان از هيچكس نخواهد گذشت
1-5
داد مي زنم بي آنكه چيزي برا گفتن وجود داشته باشد
لبه هاي زخم تا ابد از هم مي مانند
و خاك با خشت براي بغلم مقدمه مي چيد
در تولدي به عمر يك فراموشي
سرانگشتان مرده ام را بر ميز جا گذاشتم
در تحليل رفتني به رنگ تند آب
از راههاي ديگر فهميدم به جايي نخواهم رسيد
حتي اگر براي نوازش نعشم را به تو بسپارم
داغ لمست را بر سينه ام مي گذاري
تا پشته هاي گندم بنفش
دركش مخمل موهات بسر مي برم
و پرياني خوني اطرافم را مي گيرند
مثل قانون كودتا بي صدا و اساسي
به مصيبتهام اعتبار مي دهي
با روحي كه از لبهام به تن ديگر گريخت
ديگر آن روزها را بخوبي نمي بينم
با سكوتي در روز يكبار
كودكي بالدار
خواب را از گوشه هاي سرم مي پراند
و پرنده اي شب نما از دهانم باقي ماند
كه با ابعادش در هوا گرم مي گرفتي
در انقلاب رنگي لبهات
كسي كه شفاف بود
در بازوهاي برهنه ام سنگ شد
تا سياه چادرها برايم برقص
با كوچكترين حركتي همه چيز متوقف خواهد شد
و من خطوط مجبور چشمهايم را به پشت و روي تو مي دوزم
به جاي نوه هايم كه جواني زودرس گرفته اند
عرقي سرد سينه هايم را ذوب مي كند
با گناهي گلدار و غير سياسي
مرا به تغييراتي صرفا محيطي مي كاهي
تا غنچه هاي بي خبري بهار را بياورند
كنار تابوت به عصاي تكيه داده ام
و صورتم را بلند مي گذارم
تا خدا ببيند
سرمايي جهنمي قبل از اتش برپا خواهد شد
آبان 88- بهمن89