با یک داستان جدذید در وبلاگ داستانهام به روزم
عمرم در من ریشه های ضعیفی داشت کوچه ها را خانه خانه نکن دربدر می شوند
زنی که با دوچرخه به رنگ پریده ترین قسمت آسمان پا می زد دربی توجهی نجیبی که در من وا داده بود
روی خالکوبی اسبها شهرهای بنا کرده را می تاخت شانه های افتاده ام را برداشتی به موهایت زدی
تن تمام رختها را که بند انداختی به یک فاصله از مبلهایی که جای نشستنت را بین خود نگه داشته بودند
شیب پله ها به سمت تو بازوهایم را نرم تر لمس می کرد چشمهایت سبز شد
به اندازه لطیفه هایی که از تنت می امد و موهایت پشت لبهایم روئیدن گرفت
اسبهای سیاه به سمتهای مجاور گریختند در گذشته ای که تا بینهایت شاخه شاخه می شد
با دیوارهای پشت بام پر از ته سیگارهای من عضلات ریزش کرده اطراف شهر
شهر گور به گور شده اطراف اسکلتم بالیدن گرفت خا لکوبی تن اسبها را به چمنزار می رساند
وقتی پاهای روی هم افتاده ام را جا انداختی به موازت جفت قلمهای شکسته ام
برای اصلاح این دوپارگی مشکوک جای پاشنه از پای در امدم
موهایت دم اسبی کلافه می شد گوشه ای از رنگ اسمان از چشمایت پریده بود
تا جای نشستنت را روی ملحفه ها خاک بکشم رکابیها که تنم را پا می زد
موهایت صورتم را میانبر زده بود داغ سیگار و گردی از تن کم اهنم به هوا بلندبود
۲- وبلاگ نقد من با نقد جنس گیلاس نوشته جانت وینترسن به روز شد و همین طور وبلاگ داستان من با یک داستان
۳- وچند کار از دوست عزیزم سعیده مرتضوی:
۱)
اتصال نقطه ها
تجمع هیچ
و تندیس کامل حضور
نهایت از ابتدا پیدا بود
۲)
چرخش
ویرانه من در سکوت مقدس
در نقطه ای بی پایان
انجا که تولد توست
سنگ قبرم یادواره دوباره زیستن است.
۳)
پایان رقص یک برگ
صبوری ریشه در ترحم نگاه یک مورچه
هیاهوی دوباره گوشها را می شنود
در ضمن وبلاگ دوستم سید مسعود میر جعفری با یک داستان دیگه به اسم فوت به رزو شد توصیه میکنم حتما بخونین.
و
وبلاگ داستانهای من هم با داستانی با نام صابر و پوره سیب زمینی به روز است و منتظر حضور شما.
دختر
بی گناهی من بود که رفت
و پری دریاها شد
(قسمتی از شعر کوروش کرم پور)
خندیدی
گفتم باهام دوست می شی
گفتی کاهو تو بخور.
(سعیده امامی نیا)
می تونین این کار منو توی مانیها هم بخونین
و توی وبلاگ دیگرم اینگمار برگمان(تخم مار و سونات پائیزی) رو .
Ⅰ
کم کم به نفس کشیدن عادت می کنم
با کرمهای معطری که به بغلهایم زنده اند
تابوت روانی من روی شانه هایشان تجدید می شد
پیر دخترها با دستکشهایشان گرم گرفتند
و روح پف کرده ام اطراف فنجانهای عصرانه از هم می پاشید
با خوشبختیهای توی سرم همه تیمارستانها کم می آمد
Ⅱ
همه اندامهای رو به موت مختص به من بود
صدایی که به عبث می کوشید ترمیمم کند
صفحه قبرم را با غنچه ها جلد می گرفت
بر مفصلهای شکسته ام زانو زده ام
و گوشت دور ناخنهایم را می جویدم
Ⅲ
به هر صورت، در میان تب ،یک ارایش ساده سرگرم کننده است
وقتی با چلچراغهای نفتی به گورش پناهنده می شدم
ناقوس تن سپاری من به صدا در می امد
و زیر چمنهای گلدوزی شده دراز کشیدیم
Ⅳ
چرایش را نمی دانم،تن شیری رنگم را به دوش می برد
دستهایم را دور پتکها گره زده بود
و ارزان تر از چوب کبریتها می فروخت
V
شستیهای پیانو هم خوانهای کوچک من بودند
همین طور او که انگشتان له شده ام را می بوسید
VІ
از درختها خوشم نمی امد،زیاد عمر می کنند.
VⅡ
VⅢ
تا دستهایت در مقابل افتاب ابرهای صورتی رنگ می شدند
این لباس استخوانی به تنم زار می زد
از این پنجره های بلند که زیر لبخندهایش عزادار بودم.
مرده ها به زمین می ایند و پرنده ها به درخت
و بافت چین خورده لبهاش را از پوششم بر می چید
بهار مرگ خفیف من است در تقویم میلادی
زمین باغچه های گل سرخش را به دنیا می اورد
و به جای توت فرنگیها به بوته هایشان روبان سیاه بستم.
ايستگاه
براي خودم دم كرده ام چاي
ودر تلخي عطرش بخارها را كه ناپديد مي شوند مي شمرم
عكسي تقريبي از يك زن با موهاي مواج از هوا
اسبي بي يال سر برشانه مي تازد
مردي خشك شده دربوسه هايش
كسي تعويضش مي كند با لبهاي سياه ترك خورده
دنداني در سيگار ودود دود قيلان ،سيگار،پك، پك ،صداي برخورد استكان برميز
هم همه ها بالا ميروند صداي پاشنه هاي ِ عبور بلند
اواواواو وصدا گم مي شود در ريل
انطرف سكو چمداني ايستاده بي صاحب وايستگاه مي رود دور اواواواو
چند دقيقه ودوساعت بعد ان طعم تلخ در دست مي گيرد شكلش را
زيرپايش
سيمان ذوب مي شود تيرآهنهاي رونده پوزخند خند پوزخند وگاهي قطره هاي چكيده برچاي
چمدان درپس مانده هاي خودش ذوب شده است
دستي تعويضش مي كند داغ لبهايش را مي فشارد چشمهايش را كم مي كند
ايستگاه دارد دور ميشود اواواواو
چه مادرانه مرد شده بودم
براي دختران تنها وحامله شهر
وچه معصوميت كودكانه اي مرا شوهر داده بود به آنها
كه قسمتي از وجود خودم را چسبيده به ديوارهاي رحمشان به دنيا نيامده
از پا در آورم
بي راه نمي گويم كه
مادرم دود مي كرد چشمهاي قرمز سيگارش را
مي فرستاد به هوا
آرزوي بادكنك سينه هايي كه پر مي شد از شير
من به نارسي رسي رسيدم
ومانند مرگ در شكم كردن جادها پيچيدم به دور خودم
به پسري كه در مسير عبور از دهليزهاي تاريك تنم
وا داده بود
به همين لخته هاي خون تن به بلوغ رسيده ات قسم
ريزش مي كنم از بدنت
تو هم كه سر در نمي اوري
از درجا زدن مرگ در جنين جن زده ام
از به دنياامدن زندگيم در اين قبر روباز
بين راهي
سرم درد مي كند
مي خواهم مثل جنينم زانوهايم را بغل بگيرم و
سقط شوم
روی صندلي دو نفره اتوبوس
مي خواهم برگردم به همانجايي كه كه شيرهاي نخورده مادرم را مك بزنند از سينه هاي شكل نگرفته ام
به موجودبي جنسيتي كه صداي مادرانه اي را در بين تركيدن كيسه متعلقاتش با گوشهاي بي پرده مي شنيد
به سيگارهايي كه مادرم مي گيراند تا نگاهش پر بشود از قرمزي بلوغ چراغهاي دود گرفته اتوبوس
به بلوغي كه زندگيش را در بين ديوارهاي طبله كرده خانه داده بود به باد هوا
به مردي كه در من عميقا به اعتقاد زنده بودن هميشگي مرگ دست پيدا كرد
به پسري كه روي صدايم از پا افتاد
ومن از گردنه رحم سقوط كردم
بايد مواظب خودم باشم
بچه هايم در راهند.
خرداد ۸۴
دوست دارم با کارهای نازنین نظام شهیدی ابدیت کنم. تمی دونم چرا این ادم افتاده روی ذهن من:

دوستمان که
دوستمان که نمي دارند
دريچه هاي ويرانيم
شايد ترکي گنگ بر دريچه ي متروکيم
يا باز همان چراغ خاموشيم
در آينه اي کهنه مي تابيم
به خيابان بي انتها و خاکستري عصر
مي نگريم
بي تجسّد آشناي هوايي
تا هوايي مان کند
دوستمانم که نمي دارند،
آيينه هاي ويرانيم
...
بازي
دمي ديگر
از رويا
باز مي مانيم
چنانکه باز مي ماند
از بازي
کودک تنهايي
که بادکنک ارغوانيش
يکدفعه مي ترکد
و آوار هوايي پاره پاره
در گلو ناگاه
دمي ديگر
رويا در خانه ي شني
ته مي نشيند
قلعه هايي بي سوار
باروهايي بي عبور خاتونان
دمي ديگر امّا
عشق را به من بدهيد
تا به ديواره هاي جهان
خطّي
در امتداد خود بکشم
آنجا که باز ماند
من باز مانده ام
...
مراسم
ختم انجام شده بود
و مي شد رنگ هاي سياه را برچيد
پس شب را از پشت شيشه ها برداشت
تازد تا در گنجه ي رخت هاي کهنه بگذارد
آن سو، اما مرگ
سياهي گربه اي را داشت
که ميان پنجره ي روشن نشسته بود
و زردي روز را بر پنجه مي ليسيد
....
قرن مفرغ
تا دست هاي مرا رها كرديد
در كوچه گم شدم
و تا باز بگردم
از من
جز چند ذره نامرئي
و چند تراشيدگي حرف
هيچ در هواي كوچه نمي چرخد
دوستمان كه ?
دوستمان كه نمي دارند
دريچه هاي ويرانيم
شايد تركي گنگ بر دريچه ي متروكيم
يا باز همان چراغ خاموشيم
در آينه اي كهنه مي تابيم
به خيابان بي انتها و خاكستري عصر
مي نگريم
بي تجسد آشناي هوايي
تا هوايي مان كند
دوستمان كه نمي دارند
آيينه هاي ويرانيم
...
صبح
با لبخند ابري اش
صبح مي آيد
بر شيشه مي ايستد
مثل كودك گيجي
سرك مي كشد
اينك من اتاقي مه گرفته ام
كه اشيا ساده ام يك دم
توري سپيد مي پوشند
و ياد مي گيرند
ترك هاي خود را
به مرهمي بپوشانند
سر از دامان ابري شهر
برگرفته است
زني كه آن سو ميان ملافه ها
پلك باران گرفته اش را
باز مي كند
با لبخند ابريش
يكدم
صبح گيج را مي نگرد
جهان آشناست
و همچنان آفتابي نيست
نفس کشیدن که هیچ گونه هایت را هم راحت می گذارم
وقتی سینه بند همسایه دارد توی کوچه زندگی میکند
بایست زانوهایم در استقبال تنگی نفسهایم خم می شدند
برای استفاده از تمام فضا دنیا دور سرم چرخید.
یک زندگی شبیه کوچه های هر روز.
باید یک جور می نوشتی که حس کنی داری عمودی خاکت می کنند
گریه هام به بچگیهایت کمک می کنند لباس نپوشند
لبهایت که حرف زیادی را زنده به گور کرده .
لباسهای زیر من کجا دویده بودند
اینگونه بی ابرو؟
و باز هم من در مانیها

بر آرزو هایم دامن سیاه می کشد
درختی که در لحظات تکان دهنده ی من خشکید
ادامه ی راه را با خودش برده بود
که بی خانمان میان اتاقم چادر بزنم
واو با لبهایش به دستانم تک
کنار رودخانه که از راه های رسیدن دست می شست
چقدر پیر شدنم به تو می آمد
تا این طبیعت گرم در عفونت من بومی نشود
صورتم از خراشیدن با شاخه های خشک شکفت
وقتی فاصله در بین ساق هایمان آتش گرفت
کولی وار خط های کف دستت را غلط گیری می کنم
در طرف دیگر قبرستانی که قطع جنگلها را فراموش می کرد
می توانم پیش بینی ضعیفی باشم برای جیب های پر از سنگریزه ام
در بینابین اینکه لبهایم را اره کنی
آنقدر ضعیف شده ام که دستان سنگینت منگم کرده باشد
تا بوی چوب خاطره ی یک خودکشی دسته جمعی را زنده کند


